يلدا مبارك


ما منتظر صبح شب یلداییم

دستی به دعا تا فرج فرداییم . . .

فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست

سلام دوستان عزیز این شعر رو دوست عزیز حاجی کاظم برام میل کرده بودن دیدم خالی از لطف نیست شما هم بخونید.راجع به نمازه:

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
 
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
 
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
 
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
 
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور استهر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
 
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

نماز افق.jpg
 
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
 
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کردتا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
 
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

مرد یعنی حضرت علی (ع)

 مرد یعنی رهبر دلها علی(ع)                               مرد یعنی همسر زهرا علی(ع)
مرد یعنی بنده خوب خدا                                      مرد یعنی عبد محبوب خدا
مرد یعنی رو سفید و سرفراز                                 صبح و ظهر و شام مشغول نماز
مرد یعنی قامتی افراشته                                      سر بخاک بندگی بگذاشته
مرد یعنی اشنای اسمان                                      در دل شب صاحب اشکی روان
مرد یعنی مردی و مردانگی                                    پیش هر افتاد ه ای افتادگی
مرد یعنی انکه دور از قیل و قال                               میرود اندر پی نان حلال
مرد یعنی دائما در جنب و جوش                            بار غیرت را گرفته روی دوش
مرد یعنی ابشار زندگی                                        در تلاطم اقتدار زندگی
مرد یعنی یک نسیم خوش و خوب                          چون به خانه باز میگردد غروب
مرد یعنی بوی عشق و بوی نان                             شاد از دیدار رویش کودکان
مرد یعنی سایبان یاس خویش                              در برش بگرفته با احساس خویش
مرد یعنی نرده و پرچین یاس                                  خاطرات و لحظه شیرین یاس
مرد یعنی مست یاس و بوی او                              چشم یاس بعد از خداوند سوی او
مرد یعنی یاس از او افراخته                                  سر به روی دوش او انداخته
مرد یعنی انکه یاسش دلخوش است                     یاس او محجوب ولی عاشق کش است
مرد یعنی آنکه دارد یاس ناز                                  روسفید مانند یک چادر نماز
مرد یعنی آنکه تا اینگونه بود                                  یاس او هرگز نشد رویش کبود
مرد یعنی یاس و یاس معنای مرد                             مرد باغ و یاس در او جلوه کرد
مرد یعنی ((شاهدا ))حمد و سپاس                         مرد یعنی همدم محبوب یاس

شاعر:آقای تمرتاش

اشعار اربعین


نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

دل با اقتداری داشت زینب

مگر چه اعتباری داشت زینب

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد و گاهی علی شد

***
ندیدم زینب کبری تر از این

ندیدم زینت باباتر از این

ندیدم دختر زهرا تر از این

حسینی مذهبی غوغا تر از این

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

***
اگر چه غصه دارد آه دارد

به پایش خستگی راه دارد

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که ایوالله دارد

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده

***
پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفه را بی آبرو کرد

به سمت کربلا خوشحال رو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سر جدا، ای داد بی داد

ادامه نوشته

نسیم نفس خدا

بارش زيادي سنگين بود و سربالايي ،زيادي سخت . دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگيني مي كرد . نفس نفس مي زد . اما كسي صداي نفس هايش را نمي شنيد ، كسي او را نمي ديد. دانه از روي شانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد .خدا دانه ي گندم را فوت كرد. مورچه مي دانست كه نسيم، نفس خداست . مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : (( گاهي يادم مي رود كه هستي، كاشكي بيش تر مي وزيدي .))

خدا گفت: (( هميشه مي وزم . نكند ديگر گمم كرده اي ! ))

 مورچه گفت : (( اين منم كه گم ميشوم . بس كه كوچكم. بس كه ناچيزم . بس كه خرد نقطه اي كه بود و نبودش را كسي  نمي فهمد .))

خدا گفت: (( اما نقطه سر آغاز هر خطي ست .))

مورچه زير دانه ي گندمش گم شد و گفت : (( من اما سر آغاز هيچم و ريزم و نديدني . من به هيچ چشمي نخواهم آمد .))

خدا گفت : ((چشمي كه سزاوار ديدن است مي بيند . چشم هاي من هميشه بيناست .))

مورچه  اين را ميدانست . اما شوق گفت وگو داشت . پس دوباره گفت : (( زمينت بزرگ است و من نا چيزترينم . نبودنم را غمي نيست .))

 خدا گفت : (( اما اگر تو نباشي ، پس چه كسي دانه ي كوچك  گندم را بر دوش بكشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه خاك باز كند ؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست ، در نبودنت كار اين كارخانه ناتمام است . ))

 مورچه خنديد و دانه ي گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد.

هيچ كس اما نمي دانست كه در گوشه اي از خاك ، مورچه اي با خدا گرم گفتگوست .

عرفان نظر آهاری

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

فاضل نظری

امیر عشق همیشه امیر می آید...

   صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می آید؟
 
صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می آید؟
 
چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می آید
 
خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید: کسی دستگیر می آید
 
کسی بزرگ تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست گیری طفل صغیر می آید
 
علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری به نذیر می آید
 
کسی که به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی که به نرمی موج حریر می آید
 
کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی نظیر می آید
 
خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می آید
 
به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می آید
 
خبر دهید به یاران: دوباره از بیشه
صدای زنده یک شرزه شیر می آید
 
خم غدیر به دوش از کرانه ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می آید
 
کسی دوباره به پای یتیم می سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می اید
 
کسی حماسه تر از این حماسه های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می آید
 
غدیر آمد و من خواب دیده ام دیشب
کسی سراغ من گوشه گیر می آید
 
کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش
به دیده بوسی عید غدیر می آید
 
شبیه چشمه کسی جاری و تبپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می آید
 
علی (ع) همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می آید
 
به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می آید
 
شبیه آیه قرآن نمی توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می آید؟
 
مگر ندیده ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می آید!
 
بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قیامت اسیر می آید
 
بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می آید
 
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می آید..

مرتضی امیری اسفندقه

                                           
         

دلم برایت تنگ شده بود..

دلم برایت تنگ شده بود...

روح سردم هوس آغوش گرمت را کرده بود...

دیشب رو به روی سجاده ام به خواب رفتم....

صبح که بیدارم کردی.جای بوسه ات روی پیشانیم مانده بود...

دایره ای شبیه مهر...

دلم برایت تنگ شده بود خدا....

 

داستان ما و خدا

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد.
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد.
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد.
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد... بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.......

هر جای دنیایی دلم اونجاست

هرجای دنیایی دلم اونجاست

من کعبمو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

هر روز حسم تازه تر میشه

غرق تو میشم بلکه دریاشم

بیزارم از اینکه تمام عمر

از روی عادت عاشقت باشم

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میزاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عین نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جای نمازم بود

هرجای دنیایی دلم اونجاست

من کعبمو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

ترانه سرا : روزبه بمانی

کوله پشتی

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

چه تلخ است کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌

آنچه درجست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌

لذت جست و جو رانخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را

کسی نخواهد دید، آن جز كه‌ باید.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ پست.

مساافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا.

بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه‌اش‌نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی،

در کوله ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌

رفتم و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

صادره از بهشت

نامي نداشت و شناسنامه اي هم. پيشاني اش، شناسنامه اش بود. محل تولدش دنيا بود و صادره از بهشت.هيچوقت نشاني خانه اش را به ما نداد. فقط ميگفت: ما مستأجر خداييم ‏،همين. هر وقت هم كه پيش ما مي آمد، ميگفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر ميكرديم شايد بيكس و كار است. خودش ولي ميگفت: كس و كارم خداست.براي خدا نامه مينوشت. براي خدا ‏‏‏گل مي فرستاد. براي خدا تار ميزد. با خدا غذا ميخورد. با خدا قدم ميزد. با خدا فكر ميكرد. با خدا بود.
ميگفت: صبح رنگ خدا دارد، عشق بوي خدا دارد. چاي، طعم خدا دارد.
مي گفتيم: نگو، اينها كه ميگويي، يك سرش كفر است و يك سرش ديوانگي.
اما او ميگفت و بين كفر و ديوانگي ميرقصيد.
ما به ايمانش غبطه ميخورديم، اما ميگفتيم: بگذار، خدا همچنان بر عرش تكيه زند، خداي ملكوت را اين همه پايين نياور و به زمين آلوده نكن. مگر نميداني كه خدا مُنزه است از هر صفت و هر تشبيه و هر تمثيلي.
پس زبانت را آب بكش.
او را ترسانديم، واژه هايش را شستيم و زبانش را آب كشيديم. ديوانگي اش را گرفتيم و خدايش را؛ همان خدايي را كه برايش گُل ميفرستاد و با او قدم ميزد.
و بالاخره نامي بر او گذاشتيم و شناسنامه اي برايش گرفتيم و صاحبخانه اش كرديم و شغلي به او داديم.
و او كسي شد همچون ما...
سالها گذشته است و ما دانسته ايم كه اشتباه كرديم. تو را به خدا اما اگر شما روزي باز مؤمن ديوانه اي ديديد، ديوانگي اش را از او نگيريد، زيرا جهان سخت به ديوانگي مؤمنانه محتاج است!

عرفان نظر آهاری

آفتابگردان

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.
و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.
زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.
تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.
خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم
...

زیباترین قلب

زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي*تپيد اما پر از زخم بود. قسمت*هايي از قلب او
برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي*شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند
كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ 
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*اي
كه من در انتظارش بوده*ام پركنند، پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ 
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير
مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود ...

عشق حقیقی

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..

     پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..

      پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..

      پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه  گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است...

لبخند مادر

اول سلام

دیشب فیلم میم مثل مادر و میدیدم با اینکه چند بار دیدم اما همیشه برام تازگی داره .به نظرم خیلی فیلم خوبیه. با خودم گفتم این داستانو براتون بزارم که بی مناسبت هم نیست ۲روز پیش روز مادر بوده دیگه

هر وقت برف می بارید یاد مادرش می افتاد که در زمستانها پا به پای پسر کوچکش با او برف بازی می کرد و آدم برفی برایش می ساخت و …

اما حالا سه سال بود که مادر به آسمانها رفته بود و او هر وقت برف می آمد – نه به عشق برف بازی و سرسره بازی – که به یاد مادرش به همان پارک همیشگی می آمد و آدم برفی به شکل مادر درست می کرد و تا موقعی که سردش می شد کنار ” مادر ” می نشست و بعد به آن طرف خیابان می رفت و داخل خانه کوچکی می شد که پدر انتظارش را می کشید .

آن روز هم آدم برفی  ” مادر نما “ را ساخت و کنارش نشست و …

پایش که یخ کرد ، سرش را پایین انداخت و خواست از خیابان رد شود که صدای مادر را از پشت سرش شنید : ” مواظب باش …”

همان یک لحظه ای که مکث کرد کافی بود تا اتومبیلی که ترمزش روی برفها از کار افتاده بود از مقابلش بگذرد …

پسرک پشت سرش را نگاه کرد ، لبخند مادر را در چهره آدم برفی مشاهده کرد ......

پروردگار مهربان


بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی ؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی ؟

تو با هر کس به جز ما با ، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری ؟هیچ!

بگو با من چه کم داری عزیزم ،هیچ!!

هزاران کهکشان وکوه دریا را

و خورشید و گیاه و نور وهستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می گفتم ........

ادامه نوشته

راه خدا

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید.
بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !!!
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !!!
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم.
اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم.
اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم.
 سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا برخواست و اراده‌ی خداوند است …
 سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی بخندد ( شکسپیر)

چه زود دیر میشود !

چه زود دیر میشود !


مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود .
 مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .
او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم .
 سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .
با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .
یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند .
از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .
 اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .
 بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت .
در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد .
در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .
روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :
تمام مبلغ پرداخت شده است .

پدر شیطان

 

 

امروز ظهر شیطان را دیدم! آن وقت ظهر نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی داشت!

گفتم:"ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…"

شیطان گفت:"خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!"

گفتم: "به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟"

گفت:"من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده

ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان

را به شیطان چه نیاز است؟"

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: "آن

روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و

دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم

که : همانا تو خود پدر منی."

راز خوشبختی

راز خوشبختی
زن وشوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. همه، آنها را خوشبخت می‌دانستند و محبتشان نسبت به یکدیگر را ضرب المثل کرده بودند. آن‌ها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می‌کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی‌کردند؛ مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه‌ی این سال‌ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی‌کرد. اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می‌کردند، پیرمرد جعبه‌ی کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. از او خواست تا در جعبه را باز کند.

وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد، دو عروسک بافتنی و دسته‌ای پول بالغ بر 5 میلیون تومان پیدا کرد.

پیرمرد در این‌باره از همسرش سوال کرد.

پیرزن گفت: «هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم، مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. گفت که صبر، یکی از پایه های سازندگی ازدواج است. گفت که هرچقدر صبر کنی، خدای بزرگ اجر بزرگتری به تو خواهد داد. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم، هیچ نگویم و یک عروسک ببافم و تو را ببخشم. من به توصیه‌ی مادربزرگم گوش کردم. اوایل زندگی، خیلی برایم سخت بود؛ اما کم کم، بخشیدن دیگران برایم راحت‌تر شد. به خاطر آن بخشش‌ها، خدا سال‌ها زندگی شیرینی را به من عطا کرد، روحیه‌ام لطیف‌تر می‌شد و توانستیم فرزندان خوبی تربیت کنیم.»

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک‌هایش سرازیر نشود اما نتوانست. به این نکته دقت کرد که فقط 2عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط 2 بار در طول تمام این سال‌های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد ...

سپس به همسرش رو کرد و گفت : «عزیزم، خوب، این در مورد عروسک‌ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ این‌ها از کجا آمده؟»

پیرزن در پاسخ گفت : «آه، عزیزم، این پولی است که از فروش بقیه عروسک‌ها به دست آوردم»


تصحیح و تلخیص: حجت حاجی کاظم

معبود من

وقتي با خدا گل يا پوچ بازي ميكني نترس ! توبرنده اي چون خدا هيشه دو دستش پره


مناجات خواجه عبدالله انصاری

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی.

الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.
الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت. ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

الهی ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.

الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

الهی کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم... الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است.

الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

عشق به معبود

فرار می کنم از تو به تو


فرار می کنم از تو به تو

به قلم: حجت الله حاجی کاظم


نوجوانی بود که در تمام دنیا، فقط یک نفر را داشت. یک نفر که هم خانواده‌اش بود و هم دوستانش.
پدر او را می‌گویم. پدری نه مثل دیگر پدرها. عجیب‌تر از همه‌ی پدرها. پدری در قلّه‌ی مهربانی و در نهایت شکیبایی.
نوجوان ما، شیرینی و بزرگی راه پدر را می‌دانست. به خودش قول داده بود که همیشه در این راه باقی بماند. به خودش قول داده بود قدم‌هایش را با غیر از آن راه آشنا نکند. اما گاهی پیمانش را فراموش می‌کرد ودردسرها می‌آفرید. ولی پدر، خیلی کم به رویش می‌آورد. درعوض با مهربانی دست بر سرش می‌کشید و باز هم راهنمایی‌اش می‌کرد.


*****

این بار، او کار خیلی بدی کرده بود. ساعتی از قدم گذاشتنش در بیراهه گذشت. فراموش کرد که چه بی‌معرفتی‌ها کرده است. دلش دوباره تنگ پدر شد. به دیدن پدر رفت تا باز هم دستان او را بر سرش حس کند. وقتی چشمانش به چشمان پدر افتاد، آنقدر نگرانی و دلسوزی از نگاه پدر خواند که خطای خویش را به‌یاد آورد. یادش آمد که رسم مهربانی و شکرگزاری را به جای نیاورده است. یادش آمد که نمکدان محبت پدر را شکسته است. چشمانش پر از اشک شد و دلش پر از شرم. آنقدر خجالت کشید که تصمیم گرفت فرار کند. تصمیم گرفت چشم از چشم پدر بردارد و از آنجا دور شود. روی از پدر گرداند و با تمام توان دوید.
اشک‌هایش را باد از کاسه‌ی چشمان بیرون می‌ریخت. نوای دلسوزانه‌ی پدر را شنید که او را می‌خواند. یادش آمد که در تمام دنیا، تکیه‌گاه دیگری ندارد. یک لحظه در جایش قفل شد. مانده بود که چه کند. شرم را بپذیرد یا تنهایی را؟ فرار را انتخاب کند یا بازگشت را؟ یادش آمد لحظه‌ای را که نزدیک‌ترین دوستان و عزیزانش او را ترک کرده بودند. یادش آمد تنها این پدرش بود که همیشه او را دوست داشت. پای راست را چرخاند. رو به پدر شد اما جرأت نگاه کردن به او را نداشت. با گوشه‌ی چشم نگاهی انداخت. دوباره سرش را پایین گرفت و کمی به چپ نگاه کرد. شدت گریه‌اش بیشتر شده بود.
دلش محکم شد. به سوی پدر دوید و پدر هم به سویش آمد. خود را در آغوش او انداخت و گفت:
شرمنده ام. باز هم یادم بده حرف‌های شیرینت را فراموش نکنم. من آسمانی‌تر از تو نمی‌شناسم.
حیف است که دل بسته به زمینیان شوم. مگر غیر تو پناهگاهی دارم؟
پدر اشک ریخت و گفت: تمام لحظه‌هایی که مرا فراموش کرده بودی، انتظارت را می‌کشیدم. وقتی گناه می‌کردی، صدایت می‌کردم تا بازگردی اما آنقدر اسیر شده بودی که صدایم را نمی‌شنیدی. به دنبالت آمدم تا دستت را بگیرم اما برنگشتی که حتی لحظه‌ای اشتیاق مرا ببینی. مرا که پشت سرت دلسوزانه می‌دویدم. اما باز هم عیب‌هایت را پوشاندم و نگذاشتم کسی بدی‌هایت را رسوا کند. صبر کردم خودت چشم‌هایت را بسوی نور باز کنی.


*****

دلسوزتر از عزیزترین دلسوزانمان، خدای هستی آفرین است. پدر حقیقی و سرپرست مطلق اهل ایمان، خداست: « خداوند سرپرست اهل ایمان است » پرورش دهنده‌ی مخلوقات به سوی کمال، خداست.( و اوست پرورش دهنده‌ی هر چیز ) انسان کامل نیز که خلیفه‌ی مطلق خدا در روی زمین است، پدر دیگر انسان‌هاست. انبیاء و اولیاء (علیهم‌السلام) در ظاهر و باطن، به اذن خداوند واسطه ی دستگیری او از ما هستند. مگر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نفرمودند: « ای علی! من و تو پدر این امت هستیم »؟ مگر پیشوای امروز ما امام عصر نیست؟
ما را چه شده که گاهی پناهگاهمان را دوستان بی‌معرفت و غم و موسیقی و تلقین و قرص و... قرار داده‌ایم؟
خداوند به ما مشتاق تر است از اشتیاق ما به او که فرمود: « اگر آنانکه روی گرداندند، ازکیفیت اشتیاق من به خودشان خبر داشتند، از شوق می مردند».
آری. شرم ما از حقّ باعث می‌شود از او فرار کنیم اما آیا پناهگاهی جز دامان خداوند و اولیاء (علیهم‌السلام) برای رهایی از بندهای تاریکی وجود دارد؟ این‌ها را از دعای سیدالساجدین امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) فهمیدم که فرمود: « ازتو به تو فرار می‌کنم ».
خوف و رجا را باید در این مجرا تفسیرکرد. فراموش نکنیم که اگر تفکری موجب شد لحظه‌ای از بازگشت به حضرت حقّ ناامید شویم، یقیناً وسوسه‌ای است از سوی شیطان رجیم. که جز قوم کافران از خداوند مأیوس نمی‌شوند (چنین است که جز کافران از روح خدا مأیوس نمی‌شوند )
حتی خدای بزرگ هر لحظه ما را به سوی خود صدا می‌کند که: « و به سرعت به سوی بخشایشی از پروردگارتان آیید و به سوی بهشتی که زمینش به وسعت آسمان‌ها و زمین است و به متقین وعده داده شده است  ». و یکی از مراقبت‌های اهل ایمان،  توجه همیشگی به این دعوت خدای بزرگ است.
اگر شرم‌های ما از محضر حضرت حق و اولیای طاهرین (علیهم‌السلام)، خجالت ما از امام عصرمان (عجّل الله فرجه الشریف) که تیرها بر قلب باصفایش وارد کرده‌ایم، از کوه‌ها و اقیانوس‌ها هم بزرگتر بود، نکند شیطان جایی غیر از دامان آنان را در نظرمان بیندازد!!
یادمان باشد که وعید و وعده‌ی شیطان، فـریــب است. (و شیطان جز به فریب وعده نمی‌دهد )
و یادمان باشد که امام خوبی‌ها و لطافت‌ها، در انتظار ماست.

مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند که فردا مرا به زمین

می فرستی اما  من به این  کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا

بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و

شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که

زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه

ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد

خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار

هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی

می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم

تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین

خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت

خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک

می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از

خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من

بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد ولی

می توانی او را  مادر صدا کنی ...

آتش

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!..............

انعام

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد
بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی
و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.......

 

 تقسیم بندی انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی:  

 تقسیم بندی انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی:  

۱. آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم نیستند. حضور عمده آدمها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.  

۲.آنانی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نمی آیند، مرده و زنده شان یکی است).   

۳. آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدم های معتبر و باشخصیت، کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می گذارند کسانی که همواره در خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم.  

۴.آنهایی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند، هستند (شگفت انگیز ترین آدم ها.. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، گویی قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

معجزه



 


مردی که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشته‌ای را دید. و آن فرشته به او گفت که باران می‌آید، سیل می‌آید و همه جا را فرا می‌گیرد، ولی تو نمی‌میری. این اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند

ادامه نوشته

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی

 نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد

 و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک

پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد

و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم

کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید .