اول سلام

دیشب فیلم میم مثل مادر و میدیدم با اینکه چند بار دیدم اما همیشه برام تازگی داره .به نظرم خیلی فیلم خوبیه. با خودم گفتم این داستانو براتون بزارم که بی مناسبت هم نیست ۲روز پیش روز مادر بوده دیگه

هر وقت برف می بارید یاد مادرش می افتاد که در زمستانها پا به پای پسر کوچکش با او برف بازی می کرد و آدم برفی برایش می ساخت و …

اما حالا سه سال بود که مادر به آسمانها رفته بود و او هر وقت برف می آمد – نه به عشق برف بازی و سرسره بازی – که به یاد مادرش به همان پارک همیشگی می آمد و آدم برفی به شکل مادر درست می کرد و تا موقعی که سردش می شد کنار ” مادر ” می نشست و بعد به آن طرف خیابان می رفت و داخل خانه کوچکی می شد که پدر انتظارش را می کشید .

آن روز هم آدم برفی  ” مادر نما “ را ساخت و کنارش نشست و …

پایش که یخ کرد ، سرش را پایین انداخت و خواست از خیابان رد شود که صدای مادر را از پشت سرش شنید : ” مواظب باش …”

همان یک لحظه ای که مکث کرد کافی بود تا اتومبیلی که ترمزش روی برفها از کار افتاده بود از مقابلش بگذرد …

پسرک پشت سرش را نگاه کرد ، لبخند مادر را در چهره آدم برفی مشاهده کرد ......