مناجات با خدا

مرد نجوا کرد خدایا با من صحبت کن . یک چکاوک آواز خواند ولی مردنشنید
پس مرد با صدای بلند گفت :خدایا با من صحبت کن . آذرخش در آسمان غرید
ولی مرد متوجه نشد.مرد فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده .
یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید .مرد ناامیدانه گریه کرد
وگفت: خدایا مرا لمس کن وبگذار ترا بشناسم پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.
ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۷ ب.ظ توسط مهاجر
|
و این است صیحه آسمانی: